|
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 19:58 توسط صدف |
آره منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه می کنی باسرنوشت؟ دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال منو ا گه بخوای رنگه گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمامم خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر ازغمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کناره آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به آخرخط رسیدم رفتی و من + نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 14:26 توسط صدف |
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي + نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 21:29 توسط صدف |
آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست *** وقتي گفتي... . دلم مي خواست ... . اما من مي ترسم ... (و يه عالمه اماي ديگه كه تو سرم به شدت مي چرخند.) هر چند بهم جواب مي دادي پيروي از اين شعر درست نيست، هر چند خودم بهتر مي دونم... اما اين شعر همون لحظه اومد به ذهنم . اين روزا فكراي زيادي به ذهنم خطور ميكنن، سوألهايي كه نمي دونم جوابشون رو مي دونم يا نه ... اي كاش ... چقدر دلم مي خواست جواب واقعي اين سوأل رو مي دونستم. حال تو چطوره ؟ اون وقت مي دونستي كه مي تونستم يه تصميم قطعي بگيرم. + نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 21:26 توسط صدف |
فردا اگر ز راه نمی امد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانه ی عشقم را در افتاب عشق تو می خواندم + نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 21:40 توسط صدف |
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 21:32 توسط صدف
دختر خانمااااااااااااااااااااااا آقا پسرااااااااااااااااااااااااا از بقیه ی عاشقا عقب نمونیددددد روز ولنتاین یه روز که همه دوسش دارن روز عاشقاست همه تو فکر اینن که واسه عشقشون چیکار کنن بعضیا بعد از مدت ها شاید عشقشون رو ببینن این بهترین هدیه براشونه بعضیا تو فکر هدیه گرفتنن بعضیا تو فکر هدیه دادنن بعضیا شک دارن بعضیا میترسن + نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 21:30 توسط صدف |
اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟ اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند پاسخش میداد؟ نگاه منتظرم راه برنگاه که می بست؟ ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟ اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟ سرای خاطره ام راز دارکه می بود؟ اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟ سفر به یاد که اغاز می توانستم؟ اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟ کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟ اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟ کدام شرم نجیبانه اتشم می زد؟ کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟ اگر نبودی به شوق که اغاز می توانستم؟ به کوی که پرواز می توانستم؟ تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب تو را به هق هق ارام بی صدا سوگند بمان بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند بمان که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند برای باور فردا شبانه خواهم راند بمان که گرتو بمانی امید خواهد ماند + نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 16:2 توسط صدف |
درانتظار كسي باش كه مايل باشد حتي در زماني كه در ساده ترين لباس هستي تو را به دنيا نشان دهد
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 15:40 توسط صدف |
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟ آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟ هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟ گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟ « دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟ عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟ + نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 16:46 توسط صدف |
با خيالت در خلوت سر نکردم بلکه با غم هم نشين شدم فکرت نبودم بلکه در جنونت بودم + نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 16:40 توسط صدف |
مدتهاست وقتی حس می کنم زبان طاقت حرفهای غمناک دل را ندارد به نوشتن پناه می برم و عجب ترفند خوبیست برای بیان آنچه در دل می گذرد. در خلال کلمه هایی که بر روی کاغذ می آید وجودت از احساسات بد خالی می شود و همه ی آنها به قلم می آید و روی کاغذ نقش می ببندد. بعد از نوشتن سبک می شوی و با اینکه غمهایت به طور کامل تسکین نیافته ولی حداقل کمی از اندوه آن کاسته می شود. اما...........اما به این نتیجه رسیدم که گاهی غمها آنقدر بزرگ می شوند که نه از دهان بیرون می آیند نه با دست روی کاغذ نوشته می شوند. همان دل محبس خوبی است و عجب طاقتی دارد که با این همه٬ فرو نمی پاشد. عجب افسون زیبایی دارد که با حجمی به اندازه ی یک مشت٬ وسعت کهکشانها را خجالت زده می کند. براستی معجزه ایست که در خلقت انسان خدا در وجودش نهاد. گنجینه ایست که انسان را جانشین خدایش در زمین می کند. شاید بارز ترین تفاوت انسان با شیطان ملعون در همین دل باشد که تفاوت عظیمی است. جایگاه احساسهای مادی و معنوی انسان و شاید تنها جایی که این دو قطب مخالف هم (مادیت و معنویت) را در کنار هم جای می دهد و نگاه می دارد. بزرگترین و خارق العاده ترین چیزی که خداوند به انسان هدیه داده و براستی اگر فقط همین دل وجود می داشت و انسانی هم در کار نبود شیطان باید برای آن هزاران بار سجده می کرد و به خاک می افتاد. + نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386 1:39 توسط صدف |
کاش مي ديدم چيست + نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386 16:1 توسط صدف |
یه ایرانی با یه امریکایی و انگلیسی نشسته بودن و موفقیت های خودشون رو واسه هم توضیح می دادن.امریکایی گفت:ما اولین گروه بودیم که رفتیم کره ماه.انگلیسی گفت عجب تا خود کره ماه؟امریکایی گفت:نه یه کم پایین تر.انگلیسی گفت:ما هم اولین گروه بددیم که رفتیم به عمق زمین.امریکایی گفت:تا عمق زمین؟ انگلیسی گفت:تا عمق عمقش که نه یه کم بالاتر.این وسط نوبت ایرانی رسید.اونم گفت:قدیم قدیماتو کشور ما غذا رو از دماغ می خوردند٬امریکایی گفت:از خود دماغ ؟ ایرانی گفت:نه یه کم پایین تر.حالا شما قضاوت کنید کدوم راستش رو گفته. + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 23:58 توسط صدف |
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 23:31 توسط صدف |
کودک زمزمه می کند خدایا با من حرف بزن٬و یک چکاوک
در مرغزار نغمه سر داد٬کودک نشنید.او فریاد کشید:خدایا با من حرف بزن٬صدای رعد و
برق امد٬ اما کودک گوش نکرد. او به دورو برش نگاه کردو گفت: خدایا بگذار تو را
ببینم٬ستاره ای درخشید اما کودک ندید. او فریاد کشید: خدایا معجزه کن٬نوزادی
چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.او از سر نا امیدی گریه سر دادو گفت: خدایا به
من دست بزن٬بگذار بدانم کجایی٬ خدا پایین امد و بر سر کودک دست کشید٬ اما کودک
دنبال یک پروانه کرد + نوشته شده در جمعه 7 دی1386 20:47 توسط صدف |
سکان را به من بده٬خدا با لبخندی مهر امیزبه من می گوید: اهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را بران؟ می گویم:البته به امتحانش می ارزد٬کجا باید بنشینم؟ چقدر باید بگیرم؟ کی وقت نهار است؟ چه موقع کار تعطیل است؟خدا می گوید:سکان را به من بده٬ من فکر می کنم هنوز اماده نباشی. + نوشته شده در جمعه 7 دی1386 20:39 توسط صدف
کاش می ش لحظه ها رو تازه کرد ٬ قلب را از عشق ها دیوانه کرد ٬ کاش می شد در دستان هم درد و غم را خارج از خانه کرد ٬ کاش می شد عشق را معنا کنیم بعد ان هر زمان نجوا کنیم ٬ کاش می شد در حیط خانه مان باغ پر از گل مینا کرد. + نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386 21:40 توسط صدف
پیام کوتاه با کسی دوست باش که قلبش انقدر بزرگ باشه که برای اینکه بخوای تو قلبش جا بگیری نخوای خودتو کوچیک کنی.
+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386 21:31 توسط صدف |
اگه دلم تنگ میشه خیلی برات من رو ببخش اگه نگام گم میشه تو شهر چشات من رو ببخش من رو ببخش اگه شبها ستاره ها رو میشمارم اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم من رو ببخش اگه برات سبد گل می چینم من رو ببخش اگه شب هافقط تورو خواب می بینم من رو ببخش اگه تورا میسپارمد دست خدا پیش غریبه ها بجای تو میگم شما من رو ببخش اگه فقط میخوام بشی مال خودم من رو ببخش اگه کم ولی زیادی عاشقت شدم + نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 15:49 توسط صدف |
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود٬ موضوع درس درباره ای خدا بود.استاد پرسید: ایا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید ایا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید ایا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد٬استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو به هیج وجه با استدلال استاد موافق نبود اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش برخاست و از هم کلاسی هایش پرسید:ایا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟کسی پاسخی نداد.کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟باز کسی پاسخ نداد.ایا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟وقت برای سومین بار کسی پاسخی نداد٬دانشجو چنین نتیجه گرفت که استاد مغز ندارد. + نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386 21:25 توسط صدف |
تمام حرفهی دلم دارن خودشان را در کوچه پس کوچه های دلم گم می کنند که به شهر غربت نروند٬ اشکهایم در قاب چشمم خودرا زندانی کرده وزنجیرهای عظیمی به پاهاشان بسته اند که انجا بمانند٬ دست هایم شروع به لرزیدن کرده که تعادل نوشتن را از من بگیرد٬ بغض هایی که اعتصاب به سکوت کرده اند به سکوتی که سراسر فریاد است٬ تاروپود لحظه ها انتظام خودرا از دست داده به سوی نابودی می روند٬ شقایق هایی که اشک های خونین خودرا فرمان ایست داده اند٬ صدایی که تا به امروز لالایی مدرسه را زمزمه می کرد خاموش گشته٬ قلبی که وقتی نوبتش شد که به تو بگوید دوستت دارد زمانش تمام شد٬ قلبم منتظر قلبت هست٬مرا فراموش نکن٬ فراموشت نخواهم کرد. نوشته شده توسط بهترین دوستم در تقدیم به من + نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386 13:39 توسط صدف |
+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 20:58 توسط صدف |
تا حالا زیربارون رفتی چه حسی پیدا کردی؟حس نکردی به
خدا نزدیکتری؟واسه یه لحظه غم وغصه هات فراموش میشن امیدوار میشی نه؟ + نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 12:28 توسط صدف |
بیاید شادی را به کوچه های زندگی بر گردانیم٬با محبت در خانه
همسایه زنیم واشکها را از چشمان پر نور دخترک همسایه که از دوری بابا می نالد پاک
کنیم٬ در کوچه های زندگی گل امید بکاریم وبا پر محبت خود به انها اب دهیم تا به
شکوفه نشستنشان را با چشم دل ببینیم٬همانگونه که علی با وجودمظلومیتش از
همسایه اش دریغ نکرد
مراقب افکارت باش زیرا گفتارت می سازد٬مراقب اعمالت باش زیرا
عادت هایت را می سازد٬مراقب عادت هایت باش زیرا شخصیتت را می سازد٬مراقب شخصیتت باش + نوشته شده در یکشنبه 4 آذر1386 21:29 توسط صدف |
اگه یه روز تنهاشدی اگه دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه
کردن پیدا نمی کنی بدون که دل خدا برات تنگ شده میخواد صداش کنی
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 21:0 توسط صدف |
در موردخداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هرگز نباید بگوییدکه او شمارا فراموش کرده یا تنها گذاشته است.هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است. + نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 20:46 توسط صدف
الوسلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که اشناست هزار دفعه ذلم این شماره رو گرفته است ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست شما که گفته اید پاسخ سلام واجب به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست........ الو...الو.. دوباره قطع وصل تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست؟ چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر صدای من چطور؟ خوب واضح ورساست؟ اگه اجازه می دهی برایت درد دل کنم شنیدهام که گریه بر همه دردها شفاست دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم + نوشته شده در سه شنبه 29 آبان1386 16:23 توسط صدف |
دنيا براي اخرت افريده شده نه براي رسيدن به خود به بازماندكان ديكران نيكي كنيد تا به بازماندكان شما نيكي كنند. + نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 20:35 توسط صدف |
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 20:29 توسط صدف |
|
| ||||||